. . . . من در بیمارستان و از پشت شیشه آیسییو "درد" را دیدم در چهره پسر جوانی که تومور مغزی از پایش انداخته بود . . . . . من در بیمارستان و در سالن پشت آیسییو "ناامیدی" را دیدم بر چهره مادری پیر که داشت رضایتنامه پنجمین عمل جراحی بر روی مغز پسرش را امضاء می کرد و بعد مات و مبهوت و در حالی که رنگ بر رخسار نداشت به دیوار تکیه داد ، پاهایش سست شد و نشست . . . .
حالیه مابقی این دیدگاهها را ٬ با کلیک کردن بر روی ادامهء متن در پایین این کادر ٬ ملاحظه بفرمائید :
یادداشتهای یک دانشجوی دهاتی
من در بیمارستان و از پشت شیشه آیسییو "درد" را دیدم در چهره پسر جوانی که تومور مغزی از پایش انداخته بود.
من در بیمارستان و در سالن پشت آیسییو "ناامیدی" را دیدم بر چهره مادری پیر که داشت رضایتنامه پنجمین عمل جراحی بر روی مغز پسرش را امضاء می کرد و بعد مات و مبهوت و در حالی که رنگ بر رخسار نداشت به دیوار تکیه داد ، پاهایش سست شد و نشست.
من در بیمارستان "مرگ" را دیدم بر جسد مردی پیچیده در ملحفهایی سفید که بر تخت، از آیسییو بیرونش می بردند و جماعتی که مویهکنان در پی او روان بودند تا در خاکش کنند.
من در بیمارستان "التماس" را دیدم بر چهره مادری جوان که دختر ۶ یا ۷ سالهاش را درب اطاق عمل به پرستاران می سپرد. به پرستاران التماس می کرد که اجازه بدهند تا داخل اطاق عمل، دختر کوچکش را همراهی کند. و پرستاران نپذیرفتند.
من در داروخانه بیمارستان "فقر" را دیدم بر دستان پیرزنی فرتوت با لباسی رنگ و رو رفته با چادری که دور کمرش بسته بود و دستانی که از داروخانهچی صدقهایی و قرصی، طلب میکرد.
و...
و دروغ چرا ؟
من در بیمارستان "زندگی" را هم دیدم بر چهره پرستاری جوان که دو نفر زن آمدند پشت درب آیسییو و سراغش را گرفتند. پرستار جوان را صدایش کردند. پرستار جوان نزد آن دو زن آمد. یکی از آن دو زن از پرستار جوان پرسید نظر آخرت چیست؟ آیا فردا شب میتوانیم بیاییم منزلتان؟ سپس با پرستار جوان رفتند تا حیاط و هنگامی که پرستار جوان برگشت من لبخندی را بر چهره اش دیدم. من زندگی را هم در بیمارستان و پشت درب آیسییو دیدم.
و...
و من در بیمارستان "عشق" را دیدم بر صورت بسیاری از پرستاران و "رضایت" را دیدم بر همان چهرهها هنگامی که پدرم به سلامتی از بیمارستان مرخص میشد.
منبع : وبلاگ یادداشتهای یک دانشجوی دهاتی - دست نوشته ها و عکس های یک دانشجوی MBA